![]() |
![]() |
|
| نگو دیره واسه گفتن ، سهمم از دنیا همینه ...... که توو تنهایی ِ شبهام ، کسی اشکامو نبینه |
|
خسته ام از لبخند اجباری .......... خسته ام از حرفای تکراری خسته از خواب فراموشی .......... زندگی با وهم ِ بیــــداری |
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 19 فروردین1385ساعت 1:55 توسط حوری |
|
|
غربت من هرچي كه هست ،از با تو بودن ... بهتره !!! آخر ِخط ِ زندگي ، اين نفساي آخره . وقتي دارم با هر نفس، از اين زمونه سير مي شم وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير مي شم اين آخر ِ راهه ديگه ، بايد كه تنها بميرم بايد برم ... بايد برم ، بايد كه بي تو بپرم آْخ كه چه سنگين مي زنه ، اين نفساي آخرم |
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 19 فروردین1385ساعت 0:55 توسط حوری |
|
|
حرفهاي ما هنـــوز ناتمـــام ، تا نگاه مي كني وقت رفتن است... باز هم همان حكايت هميشگي : پيش از آنكه با خبر شوي لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود ، اي دريغ و حسرت هميشگي ، " ناگهــــان چقــــدر زود ، ديـــر مي شـــود. "
بر سـرمن عيــــد چــون آوار مي آيـــد فــــرود بس كه همپــايش غـــم و ادبار مي آيـــد فـــرود
مي دهم خود را نويد ســالِ بهتر ، سال هاســت گــــر چه هـــــر سالم بَـتـر از پـار مي آيد فـرود م.اخوان ثالث خُب طبق معمول بايد سال نو رو تبريك گفت ، پس يه تبريك كليشه اي تقديم مي كنم به همه : سال نو مبارك! اميدوارم سال خوبي باشه براي همه... سالي پراز سلامتي و پر از اميد و پراز خوشخبتي.
اي آنكه به تدبيـــــر تو گـــــردد ايام ............... اي ديده و دل از تو درگرگون مادام وي آنكه بدست توست احوال جهان ............... حكمي بنمــــا كه گردد ايـــام به كام
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 27 اسفند1384ساعت 3:6 توسط حوری |
|
|
باباطاهرعریان : الهی ! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز می نمایی که بخـــواه و می گویی که بپـرهـیـــز ؟ آخه این چه رسمـشه؟؟؟!!! چــرا ؟!!! |
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 20 اسفند1384ساعت 18:13 توسط حوری |
|
|
سنگي است زير ِ آب در گود ِ شب گرفتۀ درياي نيلگون. تنها نشسته در تك ِ آن گور ِ سهمناك خاموش مانده در دل ِ آن سردي و سكون. او با سكوت ِ خويش از ياد رفته ايست در آن دخمۀ سياه . هرگز بر او نتافته خوشيد ِ نيم روز هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه . بسيار شب كه ناله بر آورد و كس نبود ، كان ناله بشنود بسيار شب كه اشك بر افشاند و ياوه گشت ، درگود ِ آن كبود. سنگي است زير آب ، ولي آن شكسته سنگ زنده ست ، مي تپد به اميدي در آن نهفت دل بود ، اگر به سينۀ دلـدار مي نشست گُل بود ، اگر به سايۀ خورشيد مي شكفت.
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 3:7 توسط حوری |
|
|
سلام
یکی از برادرهای عزیزم آقای جواد فیروزمند... برای من شعری سروده که حیف بود اینجا ننویسم... و همینجا هم ازش تشکر می کنم که منو اینقدر قابل دونسته و برای سرودن این شعر، وقت عزیزشو در اختیارم گذاشته... یادمه بچه گی ها تو کوچه مون
گاهی وقتا آدما آدما وقتی که دلبسته نشن
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
جمعه 12 اسفند1384ساعت 4:23 توسط حوری |
|
|
من ایستاده بودم
تا زمان لنگ لنگان... از برابرم بگذرد و اکنون زمان ، به ریشخند ایستاده است تا من از برابرش بگذرم.... "شاملو" و اما اسفند....... همان ماهی که خود را با آن شناختم.... همان که در آن آمدم.... همان که صدای نخستین گریه ام را شنید همان نخستین گر یه ی روز دوازدهم از ماه دوازده به هنگام شب..... و از آغاز ... الفتی دیرینه با شب.......... تنهــــا که می آمدم ، چشمان خیسم را به تاریکی شــــب گشودم و اکنـــون... شب است و تنهــــایی و چشمــــانی خیس... گویا از همان نخست می دانستم که در شب ، باید گریست... می دانستم که برای آمدن باید گریست و می دانستم که برای بودن باید گریست.... این نگهبان سکوت شمع جمعیت تنهایی راهب معبد خاموشی ها حاجب درگه نومیدی سالک راه فراموشی چشم به راه پیامی ... پیکی ... گرمی بازوی مهری نیست خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس که نه بیدار شود از نفس گرم امید سر نهاده به بالین شبی که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر. |
|
+ از تنهائيام نوشتم
یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 2:14 توسط حوری |
|
|
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند ، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند ، عشقهایی که جان دادن در کنارش ، آرزویی شورانگیز است ... اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟ این عشق ها همواره در فضای مهگون و افسانه سرگردانند و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی ، چشم به راه آمدن کسی که می دانند نمی آید! راستی چــرا عشق ها راستـــند و معشـــوق ها دروغ؟ وانگهی ، عشق ، مگر نـــه بیتابی شورانگیز دلهاست در جستجوی گم کرده ی خویش؟ پیداست که سخن از عشق های "بزرگ " است نه عشق های " شدید" نیازی که زاده « بی اویی » است نه احتیاجی که فقر ِ « بی کسی » ! دكتر علي شريعتي |
|
+ از تنهائيام نوشتم
یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 1:8 توسط حوری |
|
|
هـوس مُـــرغي مقـيّــد در درونســــت نگه دارَش كه خوش مُرغيـست دمساز زپــــايـــش ، بنـــد مگســـــل تا نپــــرّد كه نتـواني گــــرفتـــن ، بعد ِ پــــرواز |
|
+ از تنهائيام نوشتم
دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 1:50 توسط حوری |
|
|
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 1:44 توسط حوری |
|
|
سلام من... ادامه ميدم از همه دوستاي گلي كه از من خواستند بمونم ممنون.. وقتي داشتم نظراتم رو ميخوندم ،حسابي شرمنده شدم و فكركردم كه: اگه برم ، كمال بي معرفتيه...پس مي مونم. از همتون ممنونم..از آهويي عزيز ، رامین، حورا، آیدین،مهد، دل تنها،حامی و همه و همه... و مخصوصا از محسن عزیز ، كه اميدوارم حالش زودتر خوب بشه . و شهادت عشقم، آقا ابلفضل رو هم به همه عاشقا تسليت ميگم، و همچنين شهادت امام حسين . تا دوباره *** چسان گذشت به عباس چونكه مي دانست كه تشنــگان حرم ، دل به دسـت او بستـند |
|
+ از تنهائيام نوشتم
سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 2:41 توسط حوری |
|
|
سلام نمی خواستم اینجوری بشه ولی دیگه شد....شاید هم پشیمون بشم ولی اینم مثل چیزای دیگه ، مهم نیست.... اصلا چی مهمه؟ هیچی مهم نیست.اگه یه بار دیگه اومدم اینجا ، این وبلاگ رو حذف میکنم .... و بعدش هم .... کاش میشد به همین راحتی ،خودمم از این دنیا حذف میکردم. کاش می شد... کاش........... تو این مدت به همتون عادت کرده بودم ... چون هیچ کجا نمی تونستم اینقدر حرف بزنم و اینهمه سنگ صبور که به درددلام گوش میدادن پیدا کنم .... ولی.... ولی بازم مهم نیست ............ من همیشه همه جا کم میارم.... اینم مهم نیست نباشم گر دراین محفل ، چه غم ؟ دیوانه ای کمتر خوش آن روزی زخـاطـــرها روم ، افسـانه ای کمتر تـو ای تیـــر ِ قضـا ، صیـــدی زمن بهتر کجـا جویی؟ به کنـــج این قفـس ، مـــرغ ِ نچیده دانه ای کمتـــر چه حاصـل زینهمـه شـــور و نــوای عاشقی ای دل نداری تاب ِ مســتی جان ِ من ، پیمـــانه ای کمتـــر چو مستی بخش ، گفتاری ندارم ، دم فــــرو بستـه سبـو بشکسته ای در گـوشه ی میخانه ای کمــتر خدانگهدار |
|
+ از تنهائيام نوشتم
جمعه 7 بهمن1384ساعت 4:7 توسط حوری |
|
|
هيچ جز حسرت نباشد كارمن ..............بخت ِ بد ، بيگــانه اي شد يـار من بي گنه زنجيـــر بر پايم زدند...................واي ازين زندان ِ محنت بارمن واي ازين چشمي كه ميكاود نهان .......... روز و شب در چشم ِمن راز مرا گوش بردر مي نهـد تا بشــنود................ شــــايد آن گمگـشـــته آواز ِ مـرا گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست؟........ فكرت آخر از چه روآشفته است بي سبب ، پنهـــان مكن اين راز را........ درد ِگنگي در نگاهت خفـته است گـاه مي نالـــد به نــزد ِ ديگــــران........... كو دگر آن دختر ديروز نيـــست آه آن خنــــدان لب ِ شــــاداب ِ من............اين زن افســــردۀ مرموز نـــيست من پريشان، ديده مي دوزم براو....... بي صدا نالم كه : اينـــست آنچه هست خود نميدانم كه اندوهم زچيـست .....زير لب گويم : چه خوش رفتم زدســـت همـــزباني نيست تـا برگويمش ......... راز ايـن انـــدوه ِ وحشتــبار ِ خويش بي گمان هرگز كسي چون من نكرد....... خويشـــتن را مــايۀ آزار ِ خويـــش از من است اين غم كه بر جانِمنست..... ديگر اين خود كرده را تدبير نيست پاي در زنجيــر مي نالم كه هيــــچ ........ الـفـتـــم با حلقـــــۀ زنجيـــر نيــست شب و اشك و آه ... شب و سردي و تاريكي .... شب و تنهايي .... امشب ميخوام كمي ازخودم بگم... از نااميدي هام... از گمكرده هام... از خستگي هام. از تنهائيام...بايد بگم كه تنها نيستم؛ ولي احساس تنهايي ميكنم . برادر خوبم رامين ازمن پرسيده كه چرا اينقدر از تنهايي ميگم و مينويسم ... و اينكه بدونم كه خدا باهامه. بــــــــلـــــه.. خـــدا باهامه... نميدونم از خدا بگم يا نه... يه بار ميخواستم ازش حرف بزنم كه يهو سيستمم خودبخود ري استارت شد و نوشته هام پريد... براي همين پشيمون شدم... ولي حالا كه حرف افتاده ميخوام بگم.... ميخوام بگم .... ولي با اشك چشم ... با سوز دل ... با آه درون... خوبه كه با سرانگشتام مينويسم چون چشمهام اينقدر خيسه كه ديگه چيزيرو نمي بينه...
ميخوام از خدام بگم ... آره... خدا هست ولي انگار نيست... نگاهم ميكنه ولي انگار منو نمي بينه.... صدامو ميشنوه ولي انگار گوش نميده.... دستشو از دستم رها كرده ... من گم شدم....اون اگه بخواد ميتونه پيدام كنه .پس نميخواد . من چطور چيــزيــرو بخوام كـــه اون نميخواد؟ ... آه ... خدايا..نميدونم اينارو كه مينويسم درسته يا نه ولي ديگه نميتونم ... بايد بگم. اينجا ميگم كه شايد....شايد ....شايد دلت به سرگردوني و به بيخبري و گمراهي ِ من بسوزه و يه جوري دستمو بگيري!
خسته شدم. از روز . از شب . از خواب. از بيداري. ازخنديدن. از گريه كردن . از حرف زدن. از همه چي. ديگه حوصله هيچ كس و هيچّيزو ندارم... حتي مادرم از دستم شاكيه كه منو مي بينه از زندگي سير ميشه. حدودا يكساله كه اينطوري شدم ...نمي دونم ، شايد بعد از مرگ يكي از بستگان بود كه تازه فهميدم چه دنياي بي رحم و بي انصاف و بيخوديه اين دنيا..
و ديگه نه لذّتـــشو ميخوام و نه عذابــشو ... نميخوام . اصلا هـيــــچي نميخوام. نه زندگي ميخوام نه مرگ.... اصلا دلم نميــــخواد اينجا باشم... چرا منو آورد توو اين دنيا ... من نميخوام ناشكــــري نمي كنم .هميشه بخاطــر نعمتـــهاش شكــرش ميكنم و ميدونم كه خيلي ها اوضاع خيلي بدتري دارند ولي چرا؟ اونا يا من ، چه فرقي ميكنه . اونا هم يه آدمند مثل من حوصله نصيحت رو هم اصلا ندارم. همه چيرو هم خوب ميدونم ... احكام و دين و نماز و حكمت و خواست خدا و... و... و... از تكرار اين حرفها هم خيلي خسته ام . از مسلمونيم فقط يه نماز تووخالي مونده كه خودمم شرمم ميشه كه بگم نماز ميخونم. تفألي زدم به حضـــــرت حافــــظ كه توي تنهائيام هميشه پيشمه. اگر هم خودش نيست غزلياتش هست. اين فالم..... : بدتر به دلم آتيش زد.... آنكه رخسار ِ تو را ، رنگ گل و نسرين داد صبـــر و آرام توانـــد ، به من ِ مســـكين داد |
|
+ از تنهائيام نوشتم
چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 2:12 توسط حوری |
|
|
نالـد به حال زار من امشب، سه تار من این مایه ی تسـلـی شـبـــهای تار من
در این شب ِ تنهائیم ، با این همه شیدائیم تنهـا بُــوَد ســــــازم ، دمســــاز و همـــــرازم |
|
+ از تنهائيام نوشتم
دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 23:53 توسط حوری |
|
|
خسته از نـامَـردُمم ، وز مرغ شب تنها ترم آنقــدر تنهــــا كه كس جز غــم نباشد يـاورم حســــرت پـرواز دارم ، قــــدرت پرواز نه آن توانـايي كه ديـــدي رفت از بال و پـــرم
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 1 بهمن1384ساعت 21:44 توسط حوری |
|
|
عمــر در انديشه ها بر باد رفت گشت فـردا ها ، همه ديروزها بر رخ من ردّ پــاي روز مــاند در دل ِ ايــام ، از من ســوزها |
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 1 بهمن1384ساعت 2:22 توسط حوری |
|
|
دلم هواي باران دارد دستهــاي گرم ِ اشكــهاي شبانه ام ... |
|
+ از تنهائيام نوشتم
پنجشنبه 29 دی1384ساعت 3:0 توسط حوری |
|
|
بلبل نبود عاشق گُـل ، این کلاه را ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم ! |
|
+ از تنهائيام نوشتم
چهارشنبه 28 دی1384ساعت 0:22 توسط حوری |
|
|
سلام. امشب ياد داداش ِ همه فن حريف و هنرمندم ، حامد افتادم. ياد دفتر شعرش افتادم كه پيش منه... رفتم سراغش و از اونهمه شعر قشنگي كه گفته بود اين شعر رو كه الهام گرفته از رهي بود انتخاب كردم و براتون نوشتم. اميدوارم از خوندنش لذت ببريد. آمدم ميكـــده تا مست رَوَم ، جـــام كجاست؟ دست بر جام زدم ، ساقي ِ مه فام كجاست؟ خواهم اكــنون كه ندانم سرم از پام كجاست آن دلآرام كه بــرد از دلــــم آرام كجـاست ؟ بُـرد آرام ِ دلـــم ، يـــار ِ دلآرام كجاست؟ رَوَم هر گوشه اي ، از كون و مكان تنگـدلم زير ِ اين گردش ِ تكـــــرار ِ زمان ، تنگـدلم از غـــــم دوري آن ســــرو ِ روان تنگـدلم بي غم عشــــق ، به گلـــــزار جهان تنگـدلم در چمن رنگ محبت نـَبُـوَد ، دام كجاست؟ خواهـم اكنون كه لب آســـوده گــــذارم برلب يــا كه در ســوز جــدائيـش ، گــدازم در تـب يا كـه فارغ شوم از گردش چرخ روز وشب گــــر من از گـــردش ايّام ملــــولم نه عجب آنكه خوشدل بُـوَد از گردش ِ ايّام كجاست؟ مُـرغــَــكان حَرَمـت بي تـــو به جايي نپـــرند همـچـو حـامـد ز سـراي گــذران در گـــذرند دوســتداران ِ تــو افـلاك به يك جــو نخــرنـد جرعه نوشــان ِ رضــــــا ، نام تمنـــا نبـــرند دل ِ ناكــام رهي را هـوس ِ كام كجاسـت؟ |
|
+ از تنهائيام نوشتم
دوشنبه 26 دی1384ساعت 3:19 توسط حوری |
|
|
شـرارانگيز و طوفاني هـــوايي در من افتــادست
كه همچون حلقۀ آتـــش درين گرداب مي گــردم به شوق لعل ِ جانبخشي كه درمانِ ِ جهان با اوست چه طوفان ميكند اين موج ِ خون در جـان ِ پُردَردَم
**** سـلام به همه شما دوستان و همسفران عزیزی که همیشه با عطر حضورتون نوای دل انگیز عشــق را در خانه تاریک ِ این حقیـر ، زنده نگه می دارید و با ردّی که از عبـــور ِ سبـــزتون بجای می گذارید، راه را به این گـمشــــده می نمایانید. از همه شما دوستانی که به من لطف داشتید و برای این تن ِ خسته، آرزوی بهبودی کردید سپاسگـذارم. امیدست که همگی درزیرسایه مهربانیهای خداوند، سالم و پرنشاط زندگی کنید.
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
شنبه 24 دی1384ساعت 17:56 توسط حوری |
|
|
نمي دونم چِــمه... دلم آسمـــون مي خواد دلم آبي ِ آسمون ميخواد دلم پاكي مطلق ميخواد انگار دوباره به این دنیا اومدم. مي خوام يه آرزويي بكنم. يه آرزوي متفاوت ... شايد بـشه گفت يه دعـــا... آرزو ميكنم كه هيچ بني بشـــري به ســـردرد مبتلا نشه، اونم از نوع ميگــــرن. چون واقعا آدمو از زندگي سير ميكنه. وقتي دردش شروع ميشه ديگه هيچي از خدا نميخوام. فقــط ميخوام اين دردِ لعنتي رو از سرم بكشه بيرون. وقتي بهش مبتلا ميشم تا دو ســــه روز هيچي از اين دنيا نمي فهمـم . حتي ساعت و روز وشب رو هم گم ميكنم. و تا آمپول دي هيــدرو اِرگوتامينو نزنم خوب نميشه. تازه وقتي هم كه خوب ميشم تا دوروز رمــق ندارم و بدنم كوفته ميشه. مثل آدمهاي جنگـــزده . ديروز به فاطمه ميگفتم كه انگار زير ثم اسبهاي وحشي ، لِه شدم.
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش که تا یکــدم بیاسایم ز دنیا و شــر و شورش |
|
+ از تنهائيام نوشتم
جمعه 23 دی1384ساعت 16:24 توسط حوری |
|
|
اسباب ، چون مظــاهــر فـعـل مسبّـبند. هــركس گريخت هم زخدا در خــدا گـريخـت.
|
|
+ از تنهائيام نوشتم
سه شنبه 20 دی1384ساعت 2:48 توسط حوری |
|
|
دل ِ بيـــتاب ِ من ، با ديدنــت آرام مي گيـــــرد |